چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا..
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم..!!
- نه -
قلم در دست من نیست....!!
من نقاش این تنهایی نیستم.!
این خاطرات شب چشمانت است که...
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من
- بعد از رفتن تو –
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند.........!!
و تو....
حتی سایه دلم را در کوچه پس کوچه های قلبت ندیدی...
و اما من....

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:14  توسط مسافر تنها
|
در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس
گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي
خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي
مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن
بيهوده مي جنگم با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي
پوسم ،اما...
آري خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که
در چشم اين رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که
نمي مانم ...اما چرا در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟
بيهوده ...! بيهودگي چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر
غلتيدن وزير لب آوازهاي بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه
نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و
براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي عقيم مغمومانه گريستن ! وچه
ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي بودن و ازپشت اين
حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز بيهوده
زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي
آسمان را به دار گناه آويختن !

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:49  توسط مسافر تنها
|
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است دلتنگی از کسی که دوستش دارم و عمیقترین دردها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش و برای داشتنش داشتم
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسی که دوستش دارم دل بکنم
در این دنیا دوست داشتن گناه است حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده،آنچنان دستهای مرا از پشت بسته،آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده که نفسهایم نیز از میان زنجیرها به درد عبور میکنند
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم
ومن این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم
همه عمر داغ دوست داشتن تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا میسوزاند
آنقدر دلتنگ دوری تو هستم،آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم،آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را تنهایی پر کرده
به خود نگاه میکنم که لبهایم از اندوه او میلرزد،به او نگاه میکنم که چشمهایش در عمق سیاهی میخندید و دنیایم را ستاره باران میکرد
به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم میخواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز،هرگز به روی دنیا بازشان نکنم
به او که تکه ایی از قلب مرا با خود برد و دوری از او حسرتی عمیق به قلبم آویخت
به او که مرزهای سرنوشت سالها پیش دوریش را از من رقم زده است
سراسر زندگیم را اندوهی پرکرده که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود میکشم و میدانم زمان،شاید زمان داغ مرا بهبود بخشد
"ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت دیوار شیشه ایی نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاندی
و هیچ یادگاری از تو برایم باقی نمانده جز چشم انتظاری لبخند ساده ات

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:24  توسط مسافر تنها
|
آری تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کرده ام.
در تمام شب چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنهاست.
در این شبهای غم انگیزتنهایی و بی قراری که من با ماه این مونس وناظر شب زنده داریهای خویش نجواها دارم کجاست آن اهل دلی که شبی را بادل سوخته ما به صبح رساند وبزم و شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند تا آسمان خزان زده نفسهایم رابه دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند.
ومن همچنان درانتظار ملکه سرزمین دل تامراهمره خودبه فراسوی ماه به بزم ستارگان ببردتا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی دهد.
اما باز دلم تنهاست ودوست دارم برایش بنویسم چون پراز دردم پراز رنج پراز دغدغه های روزگار.
مینویسم که چگونه در تنهایی هایم به اشکهای همیشه همراهم به این لشکر زلال وزیبا که از ضمیری پاک متولد میشوند تا یاوران لحظات رنج وتنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم.
ای عشق ای منجی جاودانه،ای منجی جاودانه،ای همیشه ماندگار،بامن بمان برای همیشه.
چراکه با این همه تنهایی،تنها به امید وصالت تا آخرین روزحیات جاودانه خواهم زیست
آری آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست،عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:12  توسط مسافر تنها
|
دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
من بعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری بین نگاه من و بي اعتنايي نگاه تونيست،
ساعت به چه کار من می آید؟؟؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!
مثلِ همین گل سرخ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن امروز مي پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،مرا نشناسي!!
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده اي؟
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردانِ وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:48  توسط مسافر تنها
|
اشکهاي داغم گونه هاي سردم را ميپوشاند همه چيز تار و مبهم بود مثل احساسم
احساسم و غرورم مثل پوسته ي تخمه مرغي بود که به ديوار کوبيده باشندش خرد و خمير و شکسته
مثل شاته هاي بي ياورم،تنهايي را درون قلبم حس ميکردم زنده بودن برايم بدترين نفرين بود
چون بي غرور بودم چون تنها زنداني قلبم را آزاد کرده بودم آري راز عشقي را که مدتها پنهانش ميداشتم به زبان آورده بودم
بارقه هاي يک تصميم ابدي خانه ي کوچک ذهنم را نوراني ميکرد و در پس پرده ي لرزان اشکهايم چشمهاي بي رحمش جان ميگرفت
يادم آمد که به او گفتم که در قلب من خدايي، اما او شيطان وار تکبر ورزيد
و من به جزاي اين گناه او را از آسمان بي ستاره ي قلبم به زمين سرد گورم تبعيد خواهم کرد تا مانند من تنهايي،پشيماني و مرگ را تجربه کند
اما او لبخندی بر تمام وجودم افکند و مرا در پس تمام لحظه های ویرانی ام تنها گذاشت
"آري اين عشق فراوان مرا خواهد کشت

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:31  توسط مسافر تنها
|
نگاهم با فریادی بی صدا خواهش قلبم را برایت نجوا میکند
با تبلوری از امتداد عشق...
دلم ابری تر از ابر بهاری میشه وقتی چیک چیک اشکای بلوریت سکوت قلبم رو میشکنه
و چه آرام با لبخندی عشقت را در دلم روانه کردی
میمانم زیر بارانی....
زیر بارانی که از هجوم لحظه هاست
لحظه هایی که دلتنگی ام را سخره می گیرند
کاش با عبور از مرز آینه ها میشد خود را شناخت
تا اینگونه غرق در عشقت نمیشدم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:17  توسط مسافر تنها
|
من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم
طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است.
من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام
با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست
عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي
بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو
خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.
امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو
قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت
نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:28  توسط مسافر تنها
|
احساسم را در سکوت شب می میرانم... دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود....
من دچار سکوتم.... من برگ پاییزم... روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم....
چه تفاهم قشنگی ست...
من دچار بی کسیم... خالی از لبخندم...
کاش کنارت بودم... کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم...
وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم...
کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم...
من رفتم...
دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت...
دنیا داره می گزره ... کاش می شد بازم ببارم...
من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم
...
با دل شکسته ام قصه مگو
با غم خود
مرا رها کن
دور از عالم توام
غمزده در عالم خود
مرا رها کن...
افسوس من مرده ام
و شب هنوزهم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:58  توسط مسافر تنها
|
دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای خاکستری و ابری ....
که نسيم خنک بر جانم می نشيند...شوق می آورد و آرزو ...
عشق می دمد و شور ...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای
تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ
عبور کنم ...گم شوم ....چقدر دلم برای دلت تنگ می شود ....
وقتی باران می بارد و من بدون چتر ...تنها ...تنها ..آرام ...صبور ...
تنم را بدست ابرهای سياه می سپارم ...تا بر من ببارند ...شايد که درد
را از جانم بشويند ...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی
چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ...
چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم ....
چقدر دلم برايت تنگ می شود ....

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:47  توسط مسافر تنها
|